دختری که بهانه بود!

پله ها را چند تا چند تا بالا آمده ام<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

آپارتمان همیشگی

می خواهم دفتری را پيدا کنم

که مرا يادش رفته

قلمی را که مدتیست با من قهر کرده

می خواهم توی دفترم

بعد از چند ماه

پشتک بزنم

***

پدرم را ديدم

يا خانه مادربزرگم را

که می خواستند

آجرهاش را حراج کنند.

بسم ال...

اول من

بعد ماهی

حالا لجن

حوض خانه مادربزرگ

هی کوچک و کوچک تر می شود.

يا

چله تابستان

ساعت بعد از ظهر

که سبزواری ها خوابیده اند

و

دخترشان

پای پنجره هوا می خورد

من توی چشم هاش

هندوانه می خورم

و قلت ميزنم

خيس خيس

توی همين حوض

 

اول من

بعد هندوانه

بعد ماهی

بعد لجن

اسم دخترک حتما مريم بود

وگرنه با بالابلندی که توی سرم شکل گرفته بود.

چه ها که نمیکردم

همین اسم دخترشان مريم بودن

مسيح بارمان آورد.

***

يال رويای من

در باد تکان می خورد

پدرم آرام آؤام

دهنه مغازه هاش را اندازه می گيرد.

درخت شاتوت،

مادر بزرگ،

چله تابستان میخواهد چه کسی را گرم کند؟

 

اول من،

بعد ماهی،

حالا

مريم که توی خاطره ها غرق میشود،

غبار میشود.

اسم دخترشان که نمیدانم

حتما مريم بود

 

هی راه افتاده ام حالا

قدم به قدم

توی مغازه هایی که

نه من دارند

نه هندوانه

لای دندان های زمستان

دنبال حوضی میگردم

که مريم را در خودش فرو داد

و به شهری افتاد

که موهای آدم

هوا میخورد

اول من

حالا لجن،

و حوض ِ

خانهء

مادربزرگ

که زیر خروارها خاک

همه مان خواب قلم و کاغذ می بینیم

 

اسم دختر همسايه مان

مريم بود حتما

که حالا

لای ذهن من وير ِ هندوانه افتاده

با بزرگترين هسته های سياه

اسمش مريم بود

که مثل مسيح

- روحش شاد –

با تکه کاغذی در دست راستش

لای خاطره های من

بهانه ميشود.

و حوضی در حياطی دور

که دفترم را کوچک تر کوچک تر

هی خیس می کند.

ميثاق 30/1/84

سلام...ممنون که سر زديد....قول به روز شدن های زود زود از حالا تا مدتی طولانی رو ميدم...به همه تون هم سر ميزنم.....قول....يا عشق

 

/ 7 نظر / 6 بازدید
نقطه الف

دختری که بهانه .فقط نبود.که مريم تر هم بود...و شعر تر...اول من/بعد ماهی/حالا لجن/حوض خانه مادربزرگ /هی کوچک و کوچک تر می شود...و من هی کوچک و کوچک تر می شوم...در غلت هایی که بر هندوانه های هنوز می زنم...با تخمه های سیاه درشت...چشمهای لیلی...که هی درشت تر می شد...

نقطه الف

يا چله ی بهار!...که سرم خوابيده است...و دل ام...پای پنجره هوا می خورد...و غلت می زنم...خيس خيس...توی همان حوض..همان هنوز...بگذريم!اول خود ام...بعد هندوانه...بعد ماهی...بعد باز خود ام!...حتما مريم بود...که نام ای که خودم داده ام...نام تر ...هنوز تر...فقط اسمت را بگو...بعد من ديگر می روم... و عيسی می شوم...و موهايم هوا که نه...خار می خورد...لای تکه خاطرات ام بهانه می شوم...ورود جانانه ای بود!دوباره روز ی ات را سلام! موفق باشی :)

راضیه

سلام بله خوب بود البته به همين سادگی ها که شما گفتيد هم نبود.يا اينکه شايد من عادت کرده ام در بين اين دسته های کلمات دنبال معمايی بگردم.چون فکر می کنم هر شعر می تواند هزارها معما داشته باشد حتی اگر خيلی ساده بيان شود.خوب بايد بگويم که اين کلمات اگرچه با من آشنا‌تر بودند ولی معمايش را پيدا نکردم.يا شايد پيدا کردم و فکر می کنم که آن نباشد... خوشحالم که جمعمان را مزين می کنيد.

کرگدن

منم موافقم با راضيه خانوم !!! ... خوبی ميثاق جان ؟... دلم برات تنگ شده ...

پناهگاه

فلسفه که نه اما کار قشنگی بود .... بعد از این غیبت های همیشگی .... پایدار باشید.

نارنجيغ

سلام آقا میثاق یه سوال!...آدم با قلم قهر ميکنه يا قلم با آدم؟؟؟؟

mirza - ghalamdoon

شنيدنيِ هفتم مال ما شد ولی شاعر شدنش با خودت!!! دستت درست .