بازگشت

به شکاف دیوار...

لاکی از جنس سیمان.

به دست آسمان آویزان ... و گونه آویزان من.

خلوتم را ببر از من

و قدم بزن با آینه و رژ لب های بی صاحب

که قلب ،عبارت کوچه بازاری از فعلی بود

-که نان خشکی ها بردند -

و استخوان های خاطره ات را

پمپاژ می کرد.

به جویبار گونه ها گفتم

اگر این پرنده کوچک در قفس باشد

اگر این لاک پشت ، در دلم.

ودخترکی که چشم نداشت

 شرشر...

قسم به شیشه ها...

پشت به شیطنت گونه ها...

به درز پنجره ها... نگاهم کرد.

 

بن بست این کوچه

عبارت خودمانی از مردی بود

که خانه نداشت

ماه نداشت

و سیاره نداشت

اما دهانش پر بود

و حرف دلش را نمیزد

 

/ 1 نظر / 32 بازدید
سارا

خوشحالم واسه دوباره برگشتنت و اینکه کارت قشنگ بود بند اخرش به تنهایی یک شعر بود یکم عبارت کوچه بازاری با تکرار عبارت خودمانی اثر قویشو از دست میده(به عقیده من البته!) ، شرشر خیلی نمیرسونه جویبار رو ( بازم به عقیده من البته!) در کل لذت بردم مدتها بود شعر زیبا و درست نخونده بودم ممنونتم