رها شد ترانه زندانی!!!!!

سلام!

بالاخره شد..و تموم شد اين تعطيلی ذهنی...راستش ۳ هفته هيچی ننوشته بودم تا اينکه...

«عاشق از سمت سياره سوم»

معلم سر کلاس درس ميداد:<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

«امروز از افيون های اتم ميگوييم

و لفظ شيطان توی رگ نقشه...»

 

وقتی که روی بلوغ خاک

بر بلند ترين شعاع فاصله ها ميرقصيم

دختری از بلورهای زمان

در خلاف عقربه های من

دور خودش چرخيده

و خواب را در چشمش زندانی کرده.

 

سحوری ی ِ اميد بود

و طبل ِ شوق

رو بر گلوی تکه تکه آفتاب

مدار ميکشيد و نصف النهار و کوچه

تا تکه يخی

      تکه يخی

          تکه يخی

که من سرگردان بودم

می رقصيدم

و محبوس می شدم.

*

ساعت 12 مرتبه

هق می زند.

تو بيدار می شوی

و « من » که پلک هاش رو به انتهاست.

آهای آقای من!

امروز کدام آواز را زمزمه ميکنی؟

دختران ترکخورده

برخط نحسم شرقی

روی تنهء آموخته هات

مرواريد

می گردند.

***

آهای آقای «من»!

با آسمانی که روی پلی فلزی ايستاده!

بند کفشش را روی مرگ موش پهن کرده!

و دارش را به پايين پرتاب ميشود!

اين سرنگ ها

هزار جور خون لخته شده

برای آدم های سر به هوا دارد.

و سر به سر ِ هوايی هايی می گذارد

که

هوای خودش را نداشت

و

گول ِ

حوانوردهای عاشق را خورد.

حالا فکر می کنی

در چندم اين جغرافيا

مرده باشی؟                                 ميثاق 15/10/83

 

/ 23 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
...

سلام...آزمايش ميکنم.....

hedieh

چرا به روز نمی کنی؟و در ضمن شعرتون خیلی قشنگ است.و فکر کنم با صدای خودتون خيلی قشنگ تر

نقطه الف

سلام نازک نارنجی قهرو...! من چند ین بار بهت سر زدم.اماصفحه ات باز نشد تا شعرت را بخوانم و نظر بدهم.يا بگويم که بروزم! ...بابا...دل نازک!....و تبريک به تولد دوباره ی نوشتنت!

نقطه الف

و...اين شعر خيلی خيلی خوب بود! هيچ نشان از کثيفی و دود و خشم نداشت.با اينکه کمی خاکستر رويش نشسته که انگاری زيرش داغ سرخ زياد پيدا می شود...سياره سوم شايد نزديکيهای خود دورهايت هست (؟)...در خلاف عقربه های من دور خودش چرخيده ...می رقصيدم و محبوس می شوم...(خيلی خوب بود)« من » که پلک هاش رو به انتهاست.(بابا...)آسمانی که روی پلی فلزی ايستاده(شاهکار!)سر به سر ِ هوايی هايی می گذارد که هوای خودش را نداشت و گول ِحوانوردهای عاشق را خورد.(این خیلی عالی بود!)....بیا برای شعر منم نظر بده میثاق :)

نقطه الف

و....نيچه می گويد:آنچه مرا نمی کشد، نيرومندترم می سازد!

پ ن ا ه گ ا ه

سلام......چند بار خوندمش.......میفهمم ولی گاهی ارتباط بین جمله ها رو گم میکنم (خوبه واسه ما بی سوادا یه شرح در متن هم بنویسید)....موفق باشید.

ZIJME

سلام ميثاق جان.چطورايی؟خيلی وقته به خواهرت سرنزدی!بازم منتظرت می مونم.راستی اگه فرصت کردی عنوان لينک رو اونطوری که تو کامنت صفحه ی قبلی نوشتم عوض کن.شاد وپيروز باشی.

پوريا

صادقانه بگم؟ سه بار شعرتو خوندم و با وجود اين‌که بعضی جاها تصويری يا تلنگر خوشايندی ديدم نتونستم با کل شعر ارتباط صميمانه‌ای برقرار کنم. علتش به‌نظرم اينه که دايره‌ی واژگانت برای این حجم کلام خيلی گسترده بود. انگار که خلاصه‌ی ده شعر باشه با فضاهای حسی مختلف تو يکی... آخر سر: ۱- نظرهای من کاملا آماتوری و بيشتر حسيه ۲-سر فرصت قبلی‌ها و بعدی‌ها رو هم می‌خونم، هر کسی به‌هر حال برای خودش زبانی داره که آشنا نبودن باهاش می‌تونه باعث سو ء تفاهم بشه.. موفق باشی.