تا تو ... بازی...!

تيك نكن.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

بالاي سرم.

سردرد مي‌كنم از اين ثانيه.

و توي رختخواب دلهره را مي‌گيرم.

 

دارم ميرسم!

سپيده‌دم نزديك مي‌شود.

مرگي ، جايي ، هم ...

 

ولش كن!

اين حنجره سه هزار و شش ... زر زد.

چند شب نخوابيده‌ام و

اگر سرم درد ميكندت،

خنده‌ام مي‌گيرد.

                                             ميثاق   27/4/83

 

/ 8 نظر / 11 بازدید
سارا

اخ که چقدر با الان من جوره.شايد هم با ديشب خودت!!

فاطمه

دل غریب من از گردش زمانه گرفت/به یاد غربت زهرا شبی بهانه گرفت/شبانه بغض گلو گیر من کنار بقیع/شکست دل از دیده اشک دانه دانه گرفت/ز پشت پنجره ها دیدگان پر اشکم/سراغ مدفن پنهان و بی نشانه گرفت/نشان شعله و دود و نوای زهرا را /توان هنوز ز دیوار و بام خانه گرفت/مصیبتی است علی را که پیش چشمانش/عدو امید دلش را به تازیانه گرفت/چه گفت فاطمه کان گونه با تاثر و غم/علی مراسم تدفین او شبانه گرفت/فراق فاطمه را بوتراب باور کرد/شبی که چوبه تابوت را به شانه گرفت

وحيد اميري

سلام.ممنون از حضور شما در الفبای باران.شعرهايتان را خواندم و لذت بردم.موفق باشيد.

ارديبهشت

سلام. شعر زیبایی بود .... پيش ما هم بياييد... ارديبهشت...

elaheh

چه عجب ما يه وبلاگ بامحتوا ديديم.

me

از همه بهتر بود!ای ول!!

mohammad reza shalbafan

سلام.نه خوب ويرايشش کردی ميبينم که بی ما هم ياورت ديگه کم کم استاده.حوصله ندارم عينی بگم -باشه پشت تلفن اما خوب بود.