بلند...روشن‌مغز...در...فرو...

شب ميشوم و وقتي لم دادي کنارم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

نور از مغزم ميزنم به دورتر هاي تو

- که دريايي -

ومن که تنهام اين جا نشسته.

جزيره اي ام ...

يا مردي پيرم که بالا و پايين ميرود از هزار پله ...

يا فانوس دريايي ام.

با چک چک اشکهات که موجي ميشود کف آلود

- از دهان طغياني کودکانه.

 سيلي ميزني به پاي من.

دور هاي تو را مينگرم با نوري شبانه و...

آرام آرام تا کمر در تو فرو ....

رفته ام و ديگر گريزي نيست.

دريايي ِ کوچکم!

بگذار ديگران من را ببينند و راهشان پيدا شود....                      مهر83

 

 

/ 4 نظر / 10 بازدید
پگاه

سلام! اين بار من اول شدم!!!!! آمده ام ...بر درگاه دريا...تا ريشه هام را به پريشانی موجها پيوند زنم...و خروش صدفهايی که دريا ... در حافظه ی دورشان...تنها خاطره ای است ...بی زمان...بی مکان...ی دل به فانوسی بسته...تا خاطره ی تردشان را... به دل دريا سپارند... همينطوری اومد!!!!! ببخشيد ويروسيه!!!!!! راستی از اين که مقلد بدی ام هم معذرت ميخوام!

پگاه

راستی يادم رفت بگم چقدر از اين شعرت لذت بردم...يعنی يه جورايی لحظه ای باهاش زندگی کردم...مرسی...

sima

سلام....سر زدم که تو هم قابل بدونی....تا بعد.

hamid

سلام ميثاق جون!