”يكي از من نميترسد“

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

جن‌هاي پرمخاطب روي گونه‌هات

-        مي‌دزدمت!

كه ميترسمت.

تقارب شيارهاي بسم‌الله...و سليماني

كه پر غرور طي مي‌شود.

آمده‌ام به معبد بي‌نيازي تو.

هي دخيل...دخيل.

صد هزار و يك شبِ آخر،

بي‌پيراهن و پا برهنه،

توي كوچه دويدم و يادمان نداد...

...بسم‌الله...

چشم‌بسته كه ميبوسم هرزه‌هاي شهر را

وقتي نماز...

وقتي خواب...

وقتي تو... اول همه طلاق‌ها آمده‌اي كه،

          ”توبه“

به بزرگترها ربطي ندارد...”نه!“

...بسم الله...

سليمان‌ام من، كاش!

كه در كوزه مي‌كنمت!

روي مزار رويام مي‌نشينم، آرام...

” كه شهرزاد لب از سخن فرو ميبندد.“

                                                      ميثاق  21/4/83

         

 

 

/ 8 نظر / 8 بازدید
آزاده

دوم يه نگاه روی تمام نوشته ها انداختم......فعلا چيزی دستگيرم نشد.....

آزاده

بعد بايد با دقت بيشتری بخونم.......

الهه ناز

سلام...آمده‌ام به معبد بي‌نيازي تو.

کژال

سلام می دونی نمی فهمم چی می گی ولی در هر حال افرين مامان قربونت بره......... مامان کژال

me

سخت طوری بود!

mohammad reza shalbafan

سلام.اضطرابت تو اين شعر نکته افتراقت با بقيه ی شعرهات بود اما سعی کن خودت رو هم تو شعر متعجب کنی.شاد موفق و ...

پگاه

هی دخيل ...هی دخيل... صذ هزار و يک شب آخر...