غزل و آبشار...خون...کلمه!

سلام ! دومين غزلم رو ميزنم براتون و يک سپيد که خواهش ميکنم اگر از رفقای وبلاگی هستی خوب بخوان که خيلی زياد تقديم به همه تان شد...

۱

غزل برای رسيدن و کودکي تنهاست<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

و مادری که ندارد ...صدای باد اينجاست

 

غروب سرخ گلی بود و مرد تنهايی

شرور بوی تمشک و تداوم اينهاست 

 

که توی گوش خداوند تا ابد جاريست

لبان خسته آدم دو پشت يک درياست

 

تلاوت دو سه آيه تب است و فروردين

سونات خواب رسيدن ...سرودهء حوّاست

 

بگو برای چه باید؟ بگو چرا انسان

برای مغز طبيعت گلوله ای بی جاست ؟

 

لبان خسته آدم ...سه بيت قبل از اين

برای لِنج ِ رسیدن ...همیشه تا فرداست ↓

 

که مستقر شده ایم و هميشه تبعیدیم

ميان ِ تور ِ دو ماهی ، سقوط کشتيهاست

 

میثاق 2/9/83

۲

گاهی فکر

می کند.

کلمه بودن

چقدر تنگ ميگذرد.

که هر روز

بايد

نقش بازيگری روی صحنه های لخت بشوی

بازی

بعد

توی سرم

مثل بازار مسگرها

که پدرم هست

يا

اين چکش داشتن که توی سرم

می خورد.

راستی؟

شنيده ام تو اگر باشی...

طلا شدم.

افتادم گردن همين ها که سر خيابان

پولدار ميشود.

وسط تخت ميخوابد.

با مردی که شايد

تازه آنجا داماد شده.

شب عروسی

بعد

چند تا قطره خون

خون

     خون

کلمه

     کلمه

می افتند روی مغز يک کودک پالخت

که توی کوچه زير گرفته ميشود.

هندسه قضيه ها...

که شاعر بودن

عاشق شدن

نبوده

تا برايش نميريم.                                         ۱۹/۹/۸۳

 

/ 43 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سید حمید شریف نیا

سلام میجاق!!!!!!! ببین شعر های خوبی بود ولی اخلاق منو که می دونی اهل نون قرض دادن نیستم و بسیار حساس نسبت به تمام شعر.اول اینکه در غزلت اون فلشها چیه ؟ و اگر بر شون داری چی از شعر کم می شه. حالا به بحث هایی که رایج تر از این در غزل هست نمی پردازم ولی باید توان کاربردی و پراتیک زبانی ات را در شعر بالا تر ببری.واما در شعر دوم روی چه حسابی تقطیع انجام داده ای.؟! و اینکه با ایجازی که ایجاد کرده ای به فکر چالش انداختن مخاطب هستی و لی شعر خو دت به چالش افتاده و گاهی کلمات توان هستی شناسی شان را از دست می دهند.بازم میام و بقیه ی حرفهام رو میزنم

نسیمی

سلام و ممنون که سر زدی. کار های زیبایی بود. از بابت لینک تشکر لینک شما را هم اضافه کردم . ایدون باد

Mehdi

سلام ميثاق جان...من کم نت ميام...اگه کم سر می زنم ببخشيد و ممنون که سر زدی...خوب بود غزلت اما من خيلی بيشتر سپيدات رو پسنديدم...برات آرزوی موفقيت دارم...ضمنا پستای قبليتم خوندم...اين به اون در...فعلا...

...

قرار نبود وبلاگشو حذف كني. بود؟ اون كامنت ها زيادي تند بود. من كه مطمئن نبودم خودشه، گفتم فكر ميكنم اونه... الان عذاب وجدان دااااااااااااااااااااااارم.

پویا

سلام...ببخشيد الان ميام..چند وقت بود نبودم...خوب خوندم و خوب حال کردم...خوووووب...ايول!

saideh

سلام...ممنون که سر زدین ... ببخشيد دير شد...وبتون رو حتمآ ميخونم...من چن وقته به روزم...یه سر بیاین...منتظرم ...فعلآ

maryam

سلام ...ميبينم که برام خط ونشون ميکشی ..باور کن بنده بيگناهم ...کاملا همش تقصير رفيق ناباب بود من نادمم ....شعرت رو خوندم و به اندازه شنيدنش لدت بردم .....سربلند باشی

amirmarzban

سلام خووندم...ولی ماسک زدن رو دوست ندارم...طناب دار هم باشه وقتی ديدمت...در ضمن نظر خودت راجع به اين سپيدت چيه؟بگو تا من بگم

noghteh alef

سلام ميثاق.رسيدن دوباره بخير.تو هم که هميشه انگار در سفری :) مرسی از شعر امپرسيونی ات...خيلی به دلم نشست.گرچه تلخی داشت.اما خود خودش بود(!)چرا به روز نمی شوی (در شعر عجول نمی بايد بود؟)