در سينه نقش ها...باتو!

و طعم گيسوان تو در دستانم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

که

هزار هزار ظرف عسل

آورده بود

و

ترانه هاش را مثل زنبور

نيش ميخورند

...

قصه کندو

زندان های استيصال را هو ميکند.

سُر ميخورم در خيال رويا

که آغوش تو

مرواريد می اندازد پای

سياه ترين

چاه های اين حوالی

که رو سفيد ميکنند

از طلای خودشان

بهانه های در بند عاشق ترين فقير جهان را...

 

در ابتدای دندان های تيز

ريشه ميشود به جانم

که

اين گرگ

سينه سوز ِ چند مرواريد سياه شد...

 

چشم هات مثل خليج

که نه ما را ميشناخت

نه اعراب را

تا جايی که ميتوانست

آمد.

آمد.

و خانه های صدا را ويران کرد...

وقتی که موهات را

در سل فیژ اين ترانه

خط ميکشيدم...

آه ای نت های جاری هم که تو بودی...

فقط تو ميشوم

در استوای خطوط ِ اين

کرهء موسيقی

...

اين موسيقی

تقدیم به دختری

که شور و اصفهان را در گردنش آويخته بود...

                                                ميثاق 18/10/۸۳

سلام....خوبيد؟

راستش بايد عذر خواهی کنم از اينکه اينقدر دير به روز شدم....و اينکه خيلی وقته به خيلی ها سر نزده بودم...به خدا در گيری های امتحانات و خانواده و....

راستی پدر بزرگ من تازه عمل کرده! تو رو خدا دعا کنيد که زود خوب بشه....

خودم هم خيلی دلم ميخواد يه دل پاک برام دعا کنه!

به قول با حال ترين وبياگی های دنيا:

                                          يا عشق!!!

/ 18 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نقطه الف

سلام میثاق.مرسی از نقدت...و باز هم فعل!!نمی دانم چرا خيال می کنم هر جا اتفاقی ميفتد،حتما فعلی هم در کارهست...هنوز نتوانسته ام خودم را ازين افعال خلاص کنم...می ايند خودشان و سفت و سخت می نشينند.سعی خواهم کرد ولی...مرسی...و چه برفی ميايد اين روزها :)))

يكتا

سلام و اين که ... جشنواره مبارکتون و اينکه ... خيلی جا نيفتاد تو ذهنم ... چرا؟ ... نمی دونم ... يا علی

سيد مهدي موسوي

سلام عزيز! با مطلبي تحت عنوان ‹غزل امروز: دايناسوري با دامن ميني ژوپ› و يك شعر تقريبا قديمي به روزم!! حتما سر بزن

هامد

هايت را به جای ات به کار ببری .. مناسب تر است.... لا اقل من حس می کنم که اين گونه به بقيه نوشته بيشتر می خورد... اما در کل زيبا بود ...مخصوصا بخش پايانی ..

پ ن ا ه گ ا ه

سلام مممنون از پیغامتون.......شعرتون رو سه باری خوندم....فقط میتونم بگم از لحن شعر لذت بردم.....به امید سلامتی پدر بزرگتون....شاد باشید و برقرار.

مجنون

اينهمه توضيح و تفسير به گمان من در نوع شعری که بزرگترين خاصيتش ايجاز است غير ضروری و در خيلی موارد ممنوع است...«قصه کندو///زندان های استيصال را هو ميکند»اين هو می‌کند اصلا...قصه‌ی کندو...بلافاصله بر می‌گردد به زنبور و عسل و گيسو و سينه و تو...ببين...اينهمه ارجاع برای چی؟ چرا سعی می‌کنی کار رو برای خودت و خواننده سخت کنی؟وبلافاصله بعد ...سر می‌خورم...«که» نقش اين «که» توی جمله چيه؟ حذفش کن پيش خودت و ببين چقدر در ساختار شعرت و خوانش آن تغيير بوجود می‌آيد...اين يک نمونه...منظورم اين است که کمی از ارجاعها و پيوندها اگر می‌توانی ببر...

مجنون

سلام...ميثاق عزيز...راستش يه مشکل کلی با شعرهای تو دارم...احساس می‌کنم تلاش می‌کنی اينطور بگی...يعنی با اين طور گفتن نوشته‌هات ممزوج نشده...يعنی در يک فضای ...شايد يک جاده‌ی پر از دست انداز...ببين...ويژگی اينگونه شعرها...يعنی آنها که تو تلاش کرده‌ای شبيهشان بنويسی( و من هر بار تلاش کرده‌م به بن‌بست خورده‌م) اينه که بايد توی يه فضا معلق بمونه خواننده...نه اينکه هی بره بالا...(اونجا که آدم حال می‌کنه) و بعد يهويی با مغز بياد پايين...هزار هزار ظرف عسل آورده بود...می‌نشينی توضيح می‌دهی که طعم گيسوان از کجا آمده...آنهم با دو سه خط...نيش می‌خورند فقط يک اداست در ادامه‌ی زنبورها...اين ادا رو ميشه يا خيلی خوب آورد...يا نه...و از تو خوب نيست...نشستی داری قصه تعريف می‌کنی(حالا دوباره هانی بيايد بگويد من گفتم داستان!)...

مجنون

تعليق: چند جمله‌ی بعد آدم را می‌برد توی حال و هوايی که می‌خواهی...هر چند زياد پايدار نيست...ولی ناگهان«بهانه های در بند عاشق ترين فقير جهان را...»...آدم با مغز می‌ياد پايين... جای اين جمله‌ها گمان نکنم توی چنين متن جنون آميزی باشد...ببخشيد...شعر جنون آميز...بند بعد فوق‌العاده‌ست...همين بعنوان يک شعر کامل و خوب واقعا کافی بود...بند بعد«چشم هات مثل خلي...» خوب نيست...تا «و خانه های صدا را ويران کرد...///وقتی که موهات را ///در سل فیژ اين ترانه///خط ميکشيدم...» که به نظر من خوبه و يکمرتبه دوباره«کره‌ی موسيقی...» واقعا نمی‌دونم چطور می‌تونی با حسی که می‌سازی چنين معامله‌ای بکنی!!!منظورم جسارت نبود...و اگر ناراحت شدی حتما پاکش کن...ارادتمند تو دوست عزيز...يا علی

نقطه الف

به روز باش ميثاق.منتظر شعریم!...و...بگذريم.برف را...امروز را...هنوز را...من به روزم...با يک فضای باز کمی برفی...و کمی تازه تر...از نقاشی اما دور است...و خيلی سعی کرده ام که فعل ها را دور بريزم...ببين.شايد افراط کرده باشم.زودتر نظر بده.مرسی ...