cut way

فقط برای دلم مینویسم...امیدوارم روزی که من نباشم این وبلاگ باشد..من جاودانه میشوم

قهوه بی خانه…

 

 

سماوری می بافت!

سماوری می بافد…

سماوری که دارم می بافمش توی دستت…

که سوخت پود اين دستگاه.

و دستهات را توی دهانت کردند…

پر شده ام از شيرهای زنگ زده,

که غرش هاشان

در گوش های لب خشک , آوار می شود.

وچکه چکه اين سنگها روی سرت می ريزد.

با کودکی ام…

دو دستی و سنگی که روی زمين…

و نشانه ات را گرفتم.

بعد کوه قلبم آتشدانش ، … خشکيد.

و مثل پلنگی که توی خيابان گيشاها بالا و پايين می پرد.

اين شلوغ قهوه خانه و چايی یِ داغ ,

که اصلاً تا به حال لبم را نخورده…

و مار خاطره ات گزيده…

 

عکس چشمهام که توی چايی غرق می شد ,

به خودم گفتم :

« عجب اين جادويی دارد چشم من…

حالا حتماً زير ملافه های آتش

خون بالا مياوری.»

ولی توی همه چاههای جهان سم ريخته ام.

خيلی طول نميکشد…

ابر چشم هام سم روی استکان تو ميبارد .

و دستت را …

… بسوز!                                                         ميثاق 5/8/82

 

 

بد جوری وابسطه اين شعر شدم...

تو رو به خدا درست نظر بديد...... ممنون!

 

 

   + misagh gheiratian ; ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/۱۱
    پيام هاي ديگران ()