cut way

فقط برای دلم مینویسم...امیدوارم روزی که من نباشم این وبلاگ باشد..من جاودانه میشوم

بادام تلخ

                                               

 

دیروز. هرجای جبهه .

 

خاطره سنگر

با درگیری خاک و خون و خدا

چشم به راه نامه هایی که دختران تنها از مدرسه شهر برایت فرستاده بودند.

"نامه های تازه هم رسید"

یادش بخیر صدای مادر

با کیسه ای آجیل و داغدار

که بدرقه جبهه میکردمان:

" دامادیت را ببینم"

 

بعد صدای گلوله ها:

بنگ، ابراهیم!

بنگ، حاجی!

بنگ، عمو قاسم!

و باران برگ های خزانی که در افتادن از هم سبقت میگرفتند.

 

امروز

شهرمان شیمیایی شده.

دور میدان ولی عصر

منتظر تاکسی بودیم

تا آب و هوای شهر ما را با خودش غرق کند:" دربست! ساسان"

 

هر شب در لابلای خواب هام

بوی سنگر و خون و سجاده می بینم

بوی شهادت میشنوم

می خواهم تا صبح نشده تقدیر مادرم راعوض کنم

-          اسم کوچه را هم

بعد

"مادر! بوی بادام های این قصه تلخ بود"

از خواب می پرم با ضجه های سرنگ پرستارم

" شهید نه! زمینگیر شدم!"

 

امروز. هر جای تهران.

 

"تهران!

ازگلوی بریده همسنگری هایم میگذرم.

دلگیرم از خاطرات تو

حالا که هرزه های شهر بر سرشان شال جبهه میکنند.

دلم برای همه چیزهایی که ندارم تنگ شده:

کوچه ام، خانه ام، سنگرم،

مادرم"

 

نه! داماد که نه! شیمیایی شده ایم

میثاق -مهر ۸۶

   + misagh gheiratian ; ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۸
    پيام هاي ديگران ()