cut way

فقط برای دلم مینویسم...امیدوارم روزی که من نباشم این وبلاگ باشد..من جاودانه میشوم

کنار پياده رو...با دو پا

پايشِ سم‌خارگي،

يعني كه منقار‌بي‌نكته‌ام شكسته

به خواهش...

          خواب مي‌بينم.

خمود خالي روي پياده رو...

سر ظهراست و بي‌سايه،

درخت شده‌ام كه اين علف هرز بروياند.

*

دستم را تا عسل فروكرده‌ام

به مگسدانِ سينه‌ام،

نه اينكه تو پاپوشيده‌اي از اين سفر

          ....

به اينكه توي خاك آغوشِ من مرده باشي.

نه!

صبر كن.

مرد مردن هم نيستي.

سنگ صليبت را روي دوش شلاق رها کرده‌اي.

سنگين‌تر از سنگِ‌سينه،

افتاده‌ام گوشه خيابان.

ولي هنوز...به جذر و مد عادت نكرده‌ام.

خلاف آمده عادت.

دِجَذره... دِ مُده...

بوديم با دو تا ... گاري...

هي، چرخ‌ات را از روي ناف زمين بردار.

كه شكم بريده‌ام زير پاهات.

پيچ‌هاي اين جاده را اين پا ، آن پا پوشيده‌ام،

مثلِ جيني ، سياه رنگ

براي ختم همة فاميل.

*

كت و شلوار ... كراوات ... پيراهن ...

خودم با موهاي سفيد و مشكي...

شكي نداشته باش.

ختم آخر اين قاري است،

دلِ ما را  ورق ‌بُر خورده است.                             ميثاق 10/6/83

 

 

   + misagh gheiratian ; ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢۳
    پيام هاي ديگران ()