cut way

فقط برای دلم مینویسم...امیدوارم روزی که من نباشم این وبلاگ باشد..من جاودانه میشوم

letter to me!!!

به دشنه توهین وا ندادن

و نلرزیدن با پس لرزه های چشمانت،

در واگن مرگ

کنجی گرفتن

و سلامی به این غبار دلسوخته دادن

مشق گناهمان را خط زدن

و کنار آمدنمان با لحظه های کند رفتنی

یا چنان سریع پا پس کشیدن از رویا های دست نایافتنی،

که نه خواب را

و نه آوار این نگاه را

میراثمان حریف باشد.

 

روزگار یک شاعر

اعترافی ساده داشت:

"من زنجیری بوسه های تو بودم که

آنسوی خط

پرواز میکردند

و نفهمیدند دستانم از اشک خیسند،

 نه از زمزمه های سراب این انتظار صد ساله"

 

حالا به شیطان بگو

این که در تن این حادثه

دلفریبی می کنی

پای پیامبری نوشته شد

که زبان دل ما را نمیدانست

21/9/1390

   + misagh gheiratian ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱
    پيام هاي ديگران ()

با بیل خاک بریز روی سکوتمان!

سلام من زنده ام!!!!!!!!!!

خرده نانی هست و ...........

اینم آخرین شعر میثاق تقدیم به شما:

 

سکوت آیه ناتمام است

بر خانه خالی

و خاک

تمام خواسته هاست

بر پوشال حادثه ای سوخته

 

گلو سوز غم تو شدم

که خواب را بر خانه میخواستی

و خیال را در صندوقچه ای آهنین

 

آه

حقیقت بی خیال من

در سینه ام

سکوتی بود

که در لبانمان نبود

در خانه مان نبود

در آیه های عشق نبود

و دستانم کبریتی را شعله کشید

که باروتی نداشت

اما سوخت

و هیچ نساخت

 

 

 

   + misagh gheiratian ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٤
    پيام هاي ديگران ()

دلگیرم از حرفی که...

پشت نگاه خسته شب

عاشق تو ام

رد پاهام اما دور افتاده

زمین گویی ١٠٠ دور چرخیده باشد و تو به هر روز و شبی رفته باشی

من اما بی سکون ایستاده باشم...

دلگیرم از حرفی که میدانم و نمی گویم

دلگیرم از حرفی که نمی گویم و میدانی

و فاصله تکراری

که در آغوش ما جا نمی شود...

 

جایی در سکوت خودم...زل به شکستگی این فاصله ها میزنم..

سیل غروب را سر میکشم و

به اذن تو زمین را به عقب میچرخانم....

بیا....به ثانیه ای که ایستاده ام

و دلم چون پرچه ای خسته بال میزند...

بعد من میخندم.

تو میخندی...و دست در دست دقایق

به امروز می آییم.

بی غمی و بی هیچ فاصله ای...

 

١۶/۵/٨٩ کربلا

   + misagh gheiratian ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

 

ثانیه های بی صدا

خالق لحظه های خوب

ختم تموم قصه ها

ساحل دریای جنوب

 

کنار ساحل رو شنا

آدمای دروغکی

تو خون سبز ماهیا

صیادهای همیشگی

 

برای تعبیر غروب

حضور رزم زلزله

نباید آدم بمیره

نباید آدم بگذره

 

لب رو سکوت من بزار

نزار چراغا بمیرن

ثانیه های رفته رو

دوباره از ما بگیرن

 

شبیه مشق قمقمه

مثه لباسای حریر

تشنگی لیلی و من

برای ختم شب تیر

به شمع نیمه خنده کن

نزار شبیه صبح بشم

بزار کنار بچگیم

دوباره آدم کوکی شم

 

هوس بیفتم بلیسم

بستنی های نصفه رو

کنار چوب بستنی ها

چشای نیمه خسته رو

 

هوم بیفتم بخوابم

لیلی میخواد خواب ببینه

تو رختخواب مخملش

چشای مجنون ببینه

 

لیلی میخواد ماهی بشه

بدون اندیشه تور

میخواد بره به آغوشی

نفس بشه رنگ بلور

 

مهم نبود از اولش

عاشق بشی یا عنکبوت

نباید این سوال گفت

چرا خدامون نشنود

میخوام بیام ببینمت

برای تعبیر غروب

ببوسم این خاطره رو

شروع قصه های خوب

 

ثانیه های رفتنی

لحظه لحظه های خوب

ختم تموم قصه ها

ساحل دریای جنوب

 

   + misagh gheiratian ; ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٧
    پيام هاي ديگران ()

 

ثانیه های بی صدا

خالق لحظه های خوب

ختم تموم قصه ها

ساحل دریای جنوب

 

کنار ساحل رو شنا

آدمای دروغکی

تو خون سبز ماهیا

صیادهای همیشگی

 

برای تعبیر غروب

حضور رزم زلزله

نباید آدم بمیره

نباید آدم بگذره

 

لب رو سکوت من بزار

نزار چراغا بمیرن

ثانیه های رفته رو

دوباره از ما بگیرن

 

شبیه مشق قمقمه

مثه لباسای حریر

تشنگی لیلی و من

برای ختم شب تیر

به شمع نیمه خنده کن

نزار شبیه صبح بشم

بزار کنار بچگیم

دوباره آدم کوکی شم

 

هوس بیفتم بلیسم

بستنی های نصفه رو

کنار چوب بستنی ها

چشای نیمه خسته رو

 

هوم بیفتم بخوابم

لیلی میخواد خواب ببینه

تو رختخواب مخملش

چشای مجنون ببینه

 

لیلی میخواد ماهی بشه

بدون اندیشه تور

میخواد بره به آغوشی

نفس بشه رنگ بلور

 

مهم نبود از اولش

عاشق بشی یا عنکبوت

نباید این سوال گفت

چرا خدامون نشنود

میخوام بیام ببینمت

برای تعبیر غروب

ببوسم این خاطره رو

شروع قصه های خوب

 

ثانیه های رفتنی

لحظه لحظه های خوب

ختم تموم قصه ها

ساحل دریای جنوب

 

   + misagh gheiratian ; ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٧
    پيام هاي ديگران ()

رویداد

با کسی شعر می گفتیم:

«شهدای گمنام را می آورند

پسر خماری در جوب خیابان افتاده»

پیش خودم فکر میکنم

تنها غریبه ها هستند که

حقایق را می دانند.

« دختری مانتویی تنگ می پوشد

مادری استخوان های پسرش را حس میکند

کارناوال به آخر نمی رسد.

شاید دوست پسر تو در سال 65 شهید شده باشد

گیرم که تو 18 ساله باشی»

 

اصول بازی این است:

کسی به یک غریبه دروغ نمی گوید

میثاق - دی ١٣٨٧

   + misagh gheiratian ; ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢
    پيام هاي ديگران ()

روزانه

پرت میشوم

از چتری که نجاتم میدهد

به آغوشی

که سقوطم میکند.

نه اینکه طوفانی از شن را بخواهم...

ولی درست وسط همین بیابان وسط خانه ای که تنهام

تنهام!

دلم به بوسه خوش بود

سقوط کردم.

دلم به ترانه ای شاد بود.

آتش گرفتم..

دلم به مهتاب شبی آتشین دلبسته بودم

بیدار شدم...

حالا فقط میخواهم...

پرت شوم

بدون چتر

درست به کهکشان سینه تو...

   + misagh gheiratian ; ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

تابستانه!!!

فکر میکنم خیلی وقته نبودم! نه؟

حتی اگه مخاطبی هم نداشته باشم...عیب نداره..مهم اینه که تعطیل نیستم...

 

فکر میکنم من وچشمان تو

نشسته ایم تا صبح  فردا،

و خیال فردا هم

آب سر بالاست

....

حیف خاطرات که چون کاسهء لب حیات

زیر داغی این هلاک، بخار شدند.

"گفته ام از خاطراتم قایقی بسازند

-         کاغذی

بده دست دختربچه های کوچه

توی فصل خشکی

دریا سواری کنند."

 

گرمم شده!

مثل آهن آدمی زیر آفتاب

و از همه شعر هام عرق میریزد

حیف حرف ها

که شعر نشده فرار میکنند....

 

مشق های کودکی را دوباره مینویسم.

به جز انشا

خوش دارم معلم ها جوشی شوند

کتک بخورم...

"ای بابا!

توی رویا هم

نشسته ایم به خیال صبح فردا"

قورباغه یا ابوعطا یا چه میدانم

همان آب سربالاست

 

حیف!

حیف دفترم....

حیف من....

حیف آینه که خشک شد.

8/3/87

 

یاد شاملو افتادم:

قلبم را درمجری کهنه ای قایم میکنم

در اتاقی که هیچ دریچه ایش نیست

از مهتابی به روی کوچه تازیک

خم میشوم

و به جای همه نومیدان گریه میکنم....

آه من حرام شدم....

   + misagh gheiratian ; ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۸
    پيام هاي ديگران ()

 

سلام....

امسال هم مثل سالهای قبل توی جشنواره مهرگان شرکت کردم....شاید من از معدود کسایی باشم که تا به حال در ۵ دوره مهرگان شرکت کرده....

به هر حال شعری که امروز میزنم شعر دفاع مقدسی هست که امسال توی جشنداره بخش ویژه دوم شد....و توی روزنامه همشهری ۷ آبان صفحه ۲۰ هم چاپ شد....

از نطراتتون ممنونم...

گذر از خاطره تلخ

 

 

هنوز صدای تانک های جنگ را میشنوم.

"این حرف ها جایی برای گفتن ندارند

وقتی از صدای آوار مسجد بر پیشانی زنی تنها سخن بگویی

که خانه اش در کارون گم شد."

 

راستی پسر عمو!

چند نارنجک در خواب کرخه پاره شود تا

قیمت نگاه لیلا های خرمشهر را بدانیم

 

امشب دخترها!

بر لب هاشان ماتیک میزنند و بندری میرقصند

و نمیدانند:

یونس با پلاکی شکسته

در دهان کوسه هایی مزه میکند که رزقشان را از خدا میگیرند.

"راستی اگر جنگ نبود، قیمت آدم...."

"نه آقا! این حرف ها جایی برای گفتن ندارند...."

 

میروم به آغوش مادرم،

پوتین های پدرم را واکس میزنم

و پلاک شکسته یک شهر را بر گردنم میبندم.

 

این منم!

یادگار خسته یک شهر که دیر آزاد شد

و شیرینی آزادی در دندان های خونین جهان آراش ماسید...

حالا

تهران در محاصره است...

از جنگ تنها خاطره مسجدی را میدانم که سقفش ریخته.

از سلاح فقط دندان دارم.

باید بجنگم:" این که دیگر گفتن ندارد...."

حالا

دخترهای تازه بالغ،

مجری تلویزیون،

دوستان مدرسه،

هر کسی برای خودش کوسه ای شده.

 

این شهرِ در محاصره هم حتی

مثل بچه ای تازه پا،

نارنجکی در دستش گرفته.

 

 

"راستی اگر جنگ نباشد،

قیمت ما چند است؟"

   + misagh gheiratian ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٩
    پيام هاي ديگران ()

بادام تلخ

                                               

 

دیروز. هرجای جبهه .

 

خاطره سنگر

با درگیری خاک و خون و خدا

چشم به راه نامه هایی که دختران تنها از مدرسه شهر برایت فرستاده بودند.

"نامه های تازه هم رسید"

یادش بخیر صدای مادر

با کیسه ای آجیل و داغدار

که بدرقه جبهه میکردمان:

" دامادیت را ببینم"

 

بعد صدای گلوله ها:

بنگ، ابراهیم!

بنگ، حاجی!

بنگ، عمو قاسم!

و باران برگ های خزانی که در افتادن از هم سبقت میگرفتند.

 

امروز

شهرمان شیمیایی شده.

دور میدان ولی عصر

منتظر تاکسی بودیم

تا آب و هوای شهر ما را با خودش غرق کند:" دربست! ساسان"

 

هر شب در لابلای خواب هام

بوی سنگر و خون و سجاده می بینم

بوی شهادت میشنوم

می خواهم تا صبح نشده تقدیر مادرم راعوض کنم

-          اسم کوچه را هم

بعد

"مادر! بوی بادام های این قصه تلخ بود"

از خواب می پرم با ضجه های سرنگ پرستارم

" شهید نه! زمینگیر شدم!"

 

امروز. هر جای تهران.

 

"تهران!

ازگلوی بریده همسنگری هایم میگذرم.

دلگیرم از خاطرات تو

حالا که هرزه های شهر بر سرشان شال جبهه میکنند.

دلم برای همه چیزهایی که ندارم تنگ شده:

کوچه ام، خانه ام، سنگرم،

مادرم"

 

نه! داماد که نه! شیمیایی شده ایم

میثاق -مهر ۸۶

   + misagh gheiratian ; ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۸
    پيام هاي ديگران ()