cut way

فقط برای دلم مینویسم...امیدوارم روزی که من نباشم این وبلاگ باشد..من جاودانه میشوم

بازگشت

به شکاف دیوار...

لاکی از جنس سیمان.

به دست آسمان آویزان ... و گونه آویزان من.

خلوتم را ببر از من

و قدم بزن با آینه و رژ لب های بی صاحب

که قلب ،عبارت کوچه بازاری از فعلی بود

-که نان خشکی ها بردند -

و استخوان های خاطره ات را

پمپاژ می کرد.

به جویبار گونه ها گفتم

اگر این پرنده کوچک در قفس باشد

اگر این لاک پشت ، در دلم.

ودخترکی که چشم نداشت

 شرشر...

قسم به شیشه ها...

پشت به شیطنت گونه ها...

به درز پنجره ها... نگاهم کرد.

 

بن بست این کوچه

عبارت خودمانی از مردی بود

که خانه نداشت

ماه نداشت

و سیاره نداشت

اما دهانش پر بود

و حرف دلش را نمیزد

 

   + misagh gheiratian ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٥
    پيام هاي ديگران ()

آینه های سفالی!

انسان بودن

آینه تاریکیست

آنسوی صفحه ی نقره

با دندان خشم

شب کلاهی از جنس مترسکان

چشمانی قرمز

وداسی شکسته در دست

که وحشت این آسمان را بیافزاید

زوزه های باد را بوزاند

و خواب نیمه شبم را تعبیر کند

و زنی در دیگر سو

با لبانی قرمز

و صورتی شبیه بالماسکه های عهد قاجار

در دنیایی دیگر

***

انسان بودن

تبسم آرامی بود

بر بستر خستگی هامان

در سحرگاهی روشن

و نقره چشمان تو

***

انسان بودن...

داستان نیمه تمامیست

   + misagh gheiratian ; ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٢
    پيام هاي ديگران ()

letter to me!!!

به دشنه توهین وا ندادن

و نلرزیدن با پس لرزه های چشمانت،

در واگن مرگ

کنجی گرفتن

و سلامی به این غبار دلسوخته دادن

مشق گناهمان را خط زدن

و کنار آمدنمان با لحظه های کند رفتنی

یا چنان سریع پا پس کشیدن از رویا های دست نایافتنی،

که نه خواب را

و نه آوار این نگاه را

میراثمان حریف باشد.

 

روزگار یک شاعر

اعترافی ساده داشت:

"من زنجیری بوسه های تو بودم که

آنسوی خط

پرواز میکردند

و نفهمیدند دستانم از اشک خیسند،

 نه از زمزمه های سراب این انتظار صد ساله"

 

حالا به شیطان بگو

این که در تن این حادثه

دلفریبی می کنی

پای پیامبری نوشته شد

که زبان دل ما را نمیدانست

21/9/1390

   + misagh gheiratian ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱
    پيام هاي ديگران ()

با بیل خاک بریز روی سکوتمان!

سلام من زنده ام!!!!!!!!!!

خرده نانی هست و ...........

اینم آخرین شعر میثاق تقدیم به شما:

 

سکوت آیه ناتمام است

بر خانه خالی

و خاک

تمام خواسته هاست

بر پوشال حادثه ای سوخته

 

گلو سوز غم تو شدم

که خواب را بر خانه میخواستی

و خیال را در صندوقچه ای آهنین

 

آه

حقیقت بی خیال من

در سینه ام

سکوتی بود

که در لبانمان نبود

در خانه مان نبود

در آیه های عشق نبود

و دستانم کبریتی را شعله کشید

که باروتی نداشت

اما سوخت

و هیچ نساخت

 

 

 

   + misagh gheiratian ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٤
    پيام هاي ديگران ()

دلگیرم از حرفی که...

پشت نگاه خسته شب

عاشق تو ام

رد پاهام اما دور افتاده

زمین گویی ١٠٠ دور چرخیده باشد و تو به هر روز و شبی رفته باشی

من اما بی سکون ایستاده باشم...

دلگیرم از حرفی که میدانم و نمی گویم

دلگیرم از حرفی که نمی گویم و میدانی

و فاصله تکراری

که در آغوش ما جا نمی شود...

 

جایی در سکوت خودم...زل به شکستگی این فاصله ها میزنم..

سیل غروب را سر میکشم و

به اذن تو زمین را به عقب میچرخانم....

بیا....به ثانیه ای که ایستاده ام

و دلم چون پرچه ای خسته بال میزند...

بعد من میخندم.

تو میخندی...و دست در دست دقایق

به امروز می آییم.

بی غمی و بی هیچ فاصله ای...

 

١۶/۵/٨٩ کربلا

   + misagh gheiratian ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

 

ثانیه های بی صدا

خالق لحظه های خوب

ختم تموم قصه ها

ساحل دریای جنوب

 

کنار ساحل رو شنا

آدمای دروغکی

تو خون سبز ماهیا

صیادهای همیشگی

 

برای تعبیر غروب

حضور رزم زلزله

نباید آدم بمیره

نباید آدم بگذره

 

لب رو سکوت من بزار

نزار چراغا بمیرن

ثانیه های رفته رو

دوباره از ما بگیرن

 

شبیه مشق قمقمه

مثه لباسای حریر

تشنگی لیلی و من

برای ختم شب تیر

به شمع نیمه خنده کن

نزار شبیه صبح بشم

بزار کنار بچگیم

دوباره آدم کوکی شم

 

هوس بیفتم بلیسم

بستنی های نصفه رو

کنار چوب بستنی ها

چشای نیمه خسته رو

 

هوم بیفتم بخوابم

لیلی میخواد خواب ببینه

تو رختخواب مخملش

چشای مجنون ببینه

 

لیلی میخواد ماهی بشه

بدون اندیشه تور

میخواد بره به آغوشی

نفس بشه رنگ بلور

 

مهم نبود از اولش

عاشق بشی یا عنکبوت

نباید این سوال گفت

چرا خدامون نشنود

میخوام بیام ببینمت

برای تعبیر غروب

ببوسم این خاطره رو

شروع قصه های خوب

 

ثانیه های رفتنی

لحظه لحظه های خوب

ختم تموم قصه ها

ساحل دریای جنوب

 

   + misagh gheiratian ; ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٧
    پيام هاي ديگران ()

 

ثانیه های بی صدا

خالق لحظه های خوب

ختم تموم قصه ها

ساحل دریای جنوب

 

کنار ساحل رو شنا

آدمای دروغکی

تو خون سبز ماهیا

صیادهای همیشگی

 

برای تعبیر غروب

حضور رزم زلزله

نباید آدم بمیره

نباید آدم بگذره

 

لب رو سکوت من بزار

نزار چراغا بمیرن

ثانیه های رفته رو

دوباره از ما بگیرن

 

شبیه مشق قمقمه

مثه لباسای حریر

تشنگی لیلی و من

برای ختم شب تیر

به شمع نیمه خنده کن

نزار شبیه صبح بشم

بزار کنار بچگیم

دوباره آدم کوکی شم

 

هوس بیفتم بلیسم

بستنی های نصفه رو

کنار چوب بستنی ها

چشای نیمه خسته رو

 

هوم بیفتم بخوابم

لیلی میخواد خواب ببینه

تو رختخواب مخملش

چشای مجنون ببینه

 

لیلی میخواد ماهی بشه

بدون اندیشه تور

میخواد بره به آغوشی

نفس بشه رنگ بلور

 

مهم نبود از اولش

عاشق بشی یا عنکبوت

نباید این سوال گفت

چرا خدامون نشنود

میخوام بیام ببینمت

برای تعبیر غروب

ببوسم این خاطره رو

شروع قصه های خوب

 

ثانیه های رفتنی

لحظه لحظه های خوب

ختم تموم قصه ها

ساحل دریای جنوب

 

   + misagh gheiratian ; ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٧
    پيام هاي ديگران ()

رویداد

با کسی شعر می گفتیم:

«شهدای گمنام را می آورند

پسر خماری در جوب خیابان افتاده»

پیش خودم فکر میکنم

تنها غریبه ها هستند که

حقایق را می دانند.

« دختری مانتویی تنگ می پوشد

مادری استخوان های پسرش را حس میکند

کارناوال به آخر نمی رسد.

شاید دوست پسر تو در سال 65 شهید شده باشد

گیرم که تو 18 ساله باشی»

 

اصول بازی این است:

کسی به یک غریبه دروغ نمی گوید

میثاق - دی ١٣٨٧

   + misagh gheiratian ; ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢
    پيام هاي ديگران ()

روزانه

پرت میشوم

از چتری که نجاتم میدهد

به آغوشی

که سقوطم میکند.

نه اینکه طوفانی از شن را بخواهم...

ولی درست وسط همین بیابان وسط خانه ای که تنهام

تنهام!

دلم به بوسه خوش بود

سقوط کردم.

دلم به ترانه ای شاد بود.

آتش گرفتم..

دلم به مهتاب شبی آتشین دلبسته بودم

بیدار شدم...

حالا فقط میخواهم...

پرت شوم

بدون چتر

درست به کهکشان سینه تو...

   + misagh gheiratian ; ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

تابستانه!!!

فکر میکنم خیلی وقته نبودم! نه؟

حتی اگه مخاطبی هم نداشته باشم...عیب نداره..مهم اینه که تعطیل نیستم...

 

فکر میکنم من وچشمان تو

نشسته ایم تا صبح  فردا،

و خیال فردا هم

آب سر بالاست

....

حیف خاطرات که چون کاسهء لب حیات

زیر داغی این هلاک، بخار شدند.

"گفته ام از خاطراتم قایقی بسازند

-         کاغذی

بده دست دختربچه های کوچه

توی فصل خشکی

دریا سواری کنند."

 

گرمم شده!

مثل آهن آدمی زیر آفتاب

و از همه شعر هام عرق میریزد

حیف حرف ها

که شعر نشده فرار میکنند....

 

مشق های کودکی را دوباره مینویسم.

به جز انشا

خوش دارم معلم ها جوشی شوند

کتک بخورم...

"ای بابا!

توی رویا هم

نشسته ایم به خیال صبح فردا"

قورباغه یا ابوعطا یا چه میدانم

همان آب سربالاست

 

حیف!

حیف دفترم....

حیف من....

حیف آینه که خشک شد.

8/3/87

 

یاد شاملو افتادم:

قلبم را درمجری کهنه ای قایم میکنم

در اتاقی که هیچ دریچه ایش نیست

از مهتابی به روی کوچه تازیک

خم میشوم

و به جای همه نومیدان گریه میکنم....

آه من حرام شدم....

   + misagh gheiratian ; ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۸
    پيام هاي ديگران ()